close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات شهدای شاخص
loading...

هیئت رزمندگان اسلام (عاشقان ثارالله) درچه

خاطرات شهدای شاخص

گناه نکن...

admin بازديد : 48 چهارشنبه 07 بهمن 1394 نظرات ()

کلامی از استاد رائفی پور:

اسم رمز عملیات یا زهرا (س) 
هفتاد درصد کشته ها از پهلو تیر میخورند، اتفاقیه؟؟؟
کربلای پنج که بر مبنایش فیلم میسازند .که عراقی ها میگفتند امکان ندارد سربازی بتواند از روی موانع رد بشود. اما رد شدند، اتفاقیه؟؟؟
عزیزی تعریف میکرد برای تفحص رفته بود به نی زاری که با یک سر بریده بالای نی روبرو شدند، پایین نی بدن شهیدی را پیدا کردند که در جیبش نایلونی بود که در آن نامه ای نوشته بود که : « خدایا من از تو هیچ چیز نمیخواهم مگر اینکه مانند مولایم سرم بالای نی برود»

این برای یهودی معنی دارد اگر برای من و تو معنی ندارد.

در سبزوار رفتم خانه ی شهیدی که مادرش میگفت شهید من خیلی خاص بود. گفت جنازه پسرم را که آوردند سوراخ سوراخ بود
شب عملیات وقت نبود سیم خاردار قیچی کنند پسر من خودشو انداخته روی سیم خاردارها تا دوستاش از روی بدنش رد شوند
عزیز من به صورت خودشو انداخته میدونی چرا؟ چون هم رزمش صورتش را نبیند مبادا خجالت بکشد.
ما به کجا میرویم؟
میدونی چرا امام زمان ظهور نمیکند؟ یک کلام چون من و تو جامعه امام زمانی نساختیم. امام زمان در جامعه ای که حرمت ندارد نباید بیاید. چون اگر بیاید مانند پدرانش کشته خواهد شد.
هیچ کاری نمیخواهد بکنی فقط خودتو درست کن 

شوخی های آقا محمود رضا.....

admin بازديد : 62 جمعه 02 بهمن 1394 نظرات ()

به نقل از همرزم شهید مدافع حرم محمود رضا بیضایی 
روز آخر دوره آموزشی، وسط تابستان،
هوا هم حسابی گرم بود. 
بچه ها از گرما چپیده بودن تو آسایشگاه تا یه 
خورده خنک بشن. 
صدای خِرخِر تنها کولر آسایشگاه که به زحمت داشت خنکایی تولید میکرد همه فضا رو پر کرده بود،
بعضی از بچه ها از فرط خستگی و گرما رو تختاشون
ولو شده بودن و بعضی شون هم که انگار اصلا نمیفهمیدن گرما و خستگی چیه در رفت و آمد بودن. 
محمود جزء دسته دوم بچه ها بود که همش در حال ورجه وورجه و فعالیت بود. 
چندتا از بچه‌ها هم از فرط گرما رفته بودن چسبیده بودن به کولر تا یه کم جونشون خنک بشه.
میگفت:
یهویی احساس کردم چشام داره میسوزه، 
یه خورده که گذشت دیدم تمام صورتم داره میسوزه، متوجه شدم همه بچه ها دارند فرار میکنن بیرون، سریع از جام بلند شدم و دویدم به طرف در آسایشگاه. 
بیرون آسایشگاه بچه ها دنبال آب میگشتن تا صورتاشون
رو بشورن، وضع غیر عادی بود، 
چشم دووندم محمود رو ندیدم،
رفتم پشت آسایشگاه دیدم محمود با یکی دو تا از بچه ها زیر کولر ایستادن و دارند میخندن، 
تو دست محمود هم یه دستمال کاغذیه، 
رفتم و گفتم باز چی کار کردین ؟ 
یکیشون گفت:
محمود دیده بچه ها تو آسایشگاه وا رفتن، اومده گفته‌ چه معنی داره روز آخری بچه ها اینقدر بیحال باشن، الان یه کاری میکنم همشون بریزن بیرون، بعد رفته محتویات گلوله منوریِ که چند وقت پیش خالی کرده بود تو دستمال کاغذی ، یه کمش رو ریخته پشت کولر، اون هم مثل اشک آور عمل کرده و بچه‌ها ریختن بیرون، 
بعد دوباره زدن زیر خنده، 
محمود با خنده می گفت ندیدی چی جوری میدویدن بیرون...!!!!! دو تا چک و لگد نثارش کردم و همینجوری که داشت فرار میکرد داد میزدم نامرد حداقل من رو خبر میکردی........ بعد هم داد زدم به بچه ها گفتم بیاین که خرابکار رو پیدا کردم، بچه ها هم از خجالتش در اومدن... روحمان با یادش شاد

ما رو فراموش نکنید....

مالک بازديد : 29 شنبه 07 آذر 1394 نظرات ()

آخرین بدرقه....
آخرین بار که پای صحبت های مادر بزرگوار شهید نشستم حرف از آخرین بدرقه به میون اومد حاج خانم میگفت روز خیلی عجیبی بود بر خلاف همیشه که محمد بی سر صدا به منطقه میرفت و ما بعد از رفتنش متوجه میشدیم  وقتی هم که  ازش می‌پرسیدم چرا نمیزاری بیام بدرقه ات  کنم  میگفت:" شاید مادران شهدایی که در همسایگیمان هستن ناراحت بشن"  اما این بار از همه ی خواهر و برادرانش خواسته بود تا بیایند بدرقه اش کنند و میگفت این سری تا هر جا که دوست داری پشت سرم برای بدرقه بیا انگار این بار رفتنش بوی جدایی میداد..... صبح موقع رفتن همه ی ما جلوی در بودیم با ما روبوسی و خدا حافظی کرد وقتی هم که پشت سرش داشتم آب میپاشیدم با لبخند و به شوخی برگشت بهم گفت:" اگر دلت راضی نمیشود تا سر کوچه بیا پشت سرم آب بریز " رفت....و  بعد از چند روز خبر پر پر شدن پسرم را برایم آوردن..........

شادی روح شهید زین العابدین(محمد) محمدی فرمانده تخریب تیپ انصار المهدی(عج) زنجان صلوات

آنجا که آقا فرمودن: «سر به سر من پیر مرد میگذارید؟؟»

مالک بازديد : 21 شنبه 07 آذر 1394 نظرات ()

آقا در جبهه با رزمندگان گرم و صمیمی بودند.و در عین حال رعایت مسایل نظامی و انظباطی و داشتن قاطعیت و نظم، با انان مزاح هم می کردند؛ مثلا روزی که از پادگان دوکوهه بازید داشتند، دو لشگر محمد رسول الله (ص) و سیدالشهدا(ع) در یک جا جمع شدند و آقا سخنرانی کردند.در یکی از فرازهای سخنرانی ایشان یکی احساس کرد که باید تکبیر بگوید و بلند شد و گفت تکبیر!همه تکبیر گفتند.اقا این نکته را گوشزد کردند که همه جا نباید تکبیر گفت و تکبیر در وسط سخنرانی، رشته سخن از دست سخنران می گیرد.همین که حرف ایشان تمام شد یکی دیکر از بچه ها بلند شد و گفت تکبیر!آقا فرمودند:«سربه سر من پیر مرد می گذارید؟»باز یکی دیگر بلند شد گفت تکبیر!اینجا دیگر آقا و همه بچه ها خندیدند و بعد هم آقا سخنرانی خود را ادامه دادند.
برادر کبیری؛خورشید در جبهه، ص 24

مسئولی که شهدای‌مدافع حرم را، کشته‌شده در راه "بشاراسدخواند !(روایتی " خواندنی از سردار شهید همدا

مالک بازديد : 44 یکشنبه 01 آذر 1394 نظرات ()

به گزارش جهان، مهدی حیدری از فعالان شبکه اجتماعی گوگل پلاس در صفحه شخصی خود در باره حواشی یکی از شهدای مدافع حرم نوشت :" اوایل جنگ سوریه، که هنوز نامی از داعش به میان نیامده بود و جنایات مخالفین بشار اسد آشکار نشده بود، یکی از مسئولین در ختم یکی از شهدای مدافع حرم، به تمسخر و خیلی آهسته، گفت: "طفلک برای دفاع از بشار اسدی کشته شد که توی ارتشش نماز خوندن هم ممنوعه. لااقل مخالفین نماز میخونن!"

به نظرم حاج حسین(همدانی) شنید، اما با اینکه مسئله را میدانست به روی خودش نیاورد.

چند سال گذشت و حاج حسین بعد از چند سال خون دل خوردن و جنگ تمام عیار در سوریه به ایران برگشت. سخنرانی های مختلفی در مورد جنگ سوریه انجام داد. اما یکی از قسمت های ثابت سخنرانی، که وقتی تعریف میکرد برق شعف و شادی در چشمانش دیده میشد و معلوم بود از اینکه زحمات و صبرش نتیجه داده، خوشحال است، این جملات بود:

" در یک ارتشی رفتیم که برای نماز خواندن، تنبیه اخراج را قرار داده بودند! چه اتفاقی افتاد که فرمانده این نیروها امروز پشت سر حاج قاسم سلیمانی نماز جماعت می‌خواند؟ و در ماه رمضان روزه می‌گیرد؟چه اتفاقی افتاده که امروز وقتی به پادگان‌ها می‌رویم، فرمانده لشگر گارد، مهر کربلا برای نماز ما می‌آورد؟ "

"رحمت خدا بر شهید همدانی و بر همه‌ی مجاهدان راه حق "

فيلم ديدني از همسر شهيد صدرزاده.(به من ميگفت عزيز)

مالک بازديد : 87 یکشنبه 01 آذر 1394 نظرات ()

سردار سلیمانی درباره شهید صدرزاده می گوید: این جوان را چون ما راه نمی دادیم بیاید، رفت مشهد و در قالب فاطمیون و به اسم افغانی ثبتنام کرده و به اینجا آمد؛ زرنگ به این می گویند. زرنگ به من و امثال من نمی گویند.

 

اين فيلم از زندگي و چگونگي خبر شهادت به خانواده اش از زبان همسر شهيد مي باشد.........

 

دانلود كليپ

 

 

 

حاج ابراهيم همت....

مالک بازديد : 23 پنجشنبه 21 آبان 1394 نظرات ()

مهدی یک کتری دستش بود و با اون داشت بازی می کرد.
هی میرفت سمت باباش و میگفت: بابایی! د...د...
دیدم باباش اصلا به اون اعتنایی نمیکنه.
عصبانی شدم و گفتم:
مرد حسابی؛ من هیچی؛ لااقل به این بچه یک کمی توجه کن...!!
صورتشو برگردوند.
رفتم سمتش. دیدم اشک تمام صورتشو گرفته.
اونجا بود که فهمیدم حاجی همت آمده تا از همه چیز دل بکنه...

شادي روحش صلوات...

گاهی به شوخی میگفت من 2000 تا یا حسین حفظ هستم

مالک بازديد : 23 یکشنبه 17 آبان 1394 نظرات ()

میشه دائم الوضو بود ، اخلاص داشت ، مداحے هم مے کرد و اکثر اوقات ذکر هیئت را مے گفت
و گاهے به شوخے مے گفت : مـטּ ۲۰۰۰ تا ◥یا حسین◣ حفظ هستم
و یا مے گفت : امروز در ذکر ۴ هزار تا ◥یا حسین◣ گفتم ،

عاشق ◥امام حسین◣ و گریه براے ایشاטּ بود و واقعا برا ےارباب با سوز اشک مے ریخت و…

وقتے از او به خاطر زحماتش تشکر مے کردیم ، تکه کلامش ایـטּ بود : خرمشهر را خـ♥️ـدا آزاد کرد.

یعنے ما کارے نکرده ایم.

یعنے همه کارها براے خـ♥️ـداست.

اگر کسے از او تعریف مے کرد ، خیلے بدش مے امد

【مدافع حرم شهید هادے ذوالفقارے】

کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کردیم

مالک بازديد : 19 شنبه 09 آبان 1394 نظرات ()

شرح عکس بالا
طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد...
یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت, معلوم بود که شهید دراز کش مجروح شده بوده است. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است...
پدری سر پسر را به دامن گرفته است...
شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است اهل روستای باقر تنگه بابلسر...


کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کردیم.......!!-!!

بوسه آیت الله مصباح بر دستان یه مرد بزرگ...

مالک بازديد : 37 سه شنبه 05 آبان 1394 نظرات ()

عالمان بزرگ هم حساب ویژه ای برای مصطفی باز کرده و احترام خاصی برای او قایل بودند.

 در اوایل سال 61، پس از دیدار علمای قم مانند آیت ا... بهاء الدینی و آیت ا... بهجت به دیدار آیت ا... مصباح یزدی رفتیم.

آیت ا... مصباح به خاطر جایگاه ویژه ی علمی و مبارزاتی وحضور در چند مناظره ی ایدئولوژیک کمونیست ها، جایگاه بسیار محترم و ویژه ای در ذهن ما داشتند.

 وقتی به محضر ایشان رسیدیم، خیلی غافلگیرانه، خم شده و دست آقا مصطفی را بوسیدند .

 با دیدن آن صحنه، ضمن اینکه ما به عظمت روحی و افتادگی آیت الله مصباح یزدی پی بردیم، فهمیدیم، در وجود مصطفی چیزی است که مردان بزرگ آن را بهتر درک می کنند

(اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم وارزقنا شفاعتهم و حشرنا معهم و لعن اعدائهم اجمعین ب حق الزینب سلام الله علیها)

تخریبچی ای که برای لو نرفتن عملیات دمای 1600 درجه را تحمل کرد و پودر شد.

مالک بازديد : 33 سه شنبه 05 آبان 1394 نظرات ()

تخریبچی ای که برای لو نرفتن عملیات دمای 1600 درجه را تحمل کرد و پودر شد.
شهدا را یاد کنید حتی با یک صلوات
بسیجی تخریبچی در عملیات والفجر1 در فکه خود را بر روی مین منور با گرمای1600 درجه انداخت و
پودر شد تا عملیات لو نرود.او سوخت و جز مشتی استخوان سوخته و یادش چیزی نماند.

ما برای هدف مقدس آنها که حفظ دین و کشور بوده چه کرده ایم ؟

منبع: (کتاب تفحص) نویسنده: حمید داوود آبادی (عکاس و خبرنگار و نویسنده جبهه و جنگ)

واکنش عاشورایی مادر شهید مغنیه به شهادت فرزندانش...

مالک بازديد : 19 یکشنبه 03 آبان 1394 نظرات ()


واکنش عاشورایی مادر شهید مغنیه به شهادت فرزندانش.

فاطمه مغنیه می گوید: مادر من یک زن فوق العاده است. خبر شهادت بابا که رسید رفت و دو رکعت نماز خواند. همه ما را مامان آرام کرد. بدون اینکه حرفی مستقیم به ما بزند وقتی دید در مواجهه با پیکر بابا بی تاب شده ایم خطاب به بابا گفت الحمدلله که وقتی شهید شدی کسی خانواده ات را به اسارت نگرفت و به ما جسارت نمی کند. همین یک جمله ما را آنقدر خجالت داد که آرام شدیم. بعد خودش رفت و وقتی مراسم تشییع برگزار می شد یک ساعت در قبری که برای بابا آماده کرده بودند ماند و قرآن و زیارت عاشورا خواند.
خبر شهادت جهاد را هم که شنید همین طور. دلم سوخت وقتی دیدمش. مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بودند ولی جای زخم ها و پارگی ها بود. جای کبودی و خون مردگی ها. تصاویر شهادت و بابا و جهاد با هم یکی شده بودند و یک لحظه به نظرم رسید من دیگر نمی توانم تحمل کنم. باز مادر غیر مستقیم آرام کرد من و مصطفی را، وقتی صورت جهاد را بوسید و گفت : ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده. البته هنوز به ارباً اربا نرسیده، لا یوم کیومک یا اباعبدالله . باز خجالت آراممان کرد.
بعد هم مادرم خودش توی قبر جهاد رفت. همان قبر! سه ساعت قرآن و زیارت عاشورا و دعا خواند در قبر.

(لا یوم کیومک یا أباعبدالله) یعنی ...
یا ابا عبدالله هیچ روزی همانند روزتو مصیبت بار نیست....

کی از تاثیر گذارترین عکس های هشت سال دفاع مقدس/ لحظه وداع شهید داوود حق وردیان با مادر....

مالک بازديد : 197 پنجشنبه 30 مهر 1394 نظرات ()

مادر شهید میگوید: هر از گاهی شب ها بلند میشدم،میدیدم زمزمه ای از داخل اتاق داوود به گوش میرسد.
وقتی در را آهسته باز میکردم میدیدم،فرش را کنار زده روی خاک نشسته و گریه میکند.
میگفتم: داوود جان تو این راه رو میروی و میای،اخه تو ک گناهی نکردی چرا گریه میکنی؟
میگفت: مادر جان برای شما دعا میکنم.......

شادی روح شهید حق ورردیان صلوات

نامه ای از زبان یک شهید.......

مالک بازديد : 112 یکشنبه 12 مهر 1394 نظرات ()

 

 

متن زیر نامه‌ای است از شهید مدافع حرم، «محمود رضا بیضائی» به همسر معزز، ولایی و صبور خود که آنرا در شب شهادت امیرالمؤمنین(ع) در ماه مبارک رمضان در سوریه نگاشته است.

قسمت‌هایی از نامه را که ایشان در ابتدا و انتها به احوالپرسی از خانواده و اظهار محبت به همسر و فرزند خود اختصاص داده و جنبه شخصی دارد حذف کرده‌ام و بقیه فرازهای نامه را در اینجا درج می‌کنم.
او در این نامه، انگیزه حضور خود در جبهه سوریه را به روشنی بیان کرده و در مورد اهداف تروریست‌ها و حامیان آنها از براه انداختن این معرکه و وضعیت حساس جهان اسلام و آینده این معرکه در صورت شکست خوردن جبهه مقاومت توضیحاتی داده است.

این نامه را با اجازه همسر معزز شهید منتشر می‌کنم، ان شاء الله که انتشار آن مرضی رضای خداوند قرار بگیرد و در تبیین راه و آرمان شهدای گمنام مدافع حرم قدمی کوچک باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
......

شهیدی که رهبر انقلاب وی را "استاد" خطاب می کند+فيلم كوتاهي از سخنان شهيد كاوه

مالک بازديد : 61 چهارشنبه 08 مهر 1394 نظرات ()

شهید محمود کاوه سردار و فرمانده بزرگ لشگرویژه شهدا در سال ۱۳۴۰ در یکی از محلات محروم شهر مقدس مشهد(خیابان ضد)، درخانواده ای مذهبی و متدین چشم به جهان گشود و لذا از همان اوان کودکی ارزشها و سنن مذهبی آرام آرام در وجود او شکل می گرفت و دست تقدیر او......

گریه کردن حاج احمد برای بسیجی ۱۷ ساله

مالک بازديد : 40 سه شنبه 07 مهر 1394 نظرات ()

جدی بود و نظامی بودن از جمله ویژگی‌های پررنگ شحصیت حاج احمد متوسلیان بود. روای این خاطره حاج مجتبی عسگری است که بسیار شیوا آن را تعریف کرده است:

هر پاسداری که وارد مریوان می‌شد دو شغل داشت. یک شغل رزمی و یک شغل بزمی. چون اداره شهر با بچه‌های سپاه بود. حاجى مرا مسئول شبکه بهداشت مریوان که بیمارستان مریوان هم زیر مجموعه‌اش بود، قرار داد. اولین حرفی که به من زد گفت: مجتبی شنیده‌ای که ضد انقلاب در سنندج به بچه‌های زخمی، آمپول اشتباهی تزریق می کنه و آنها را شهید می کنه؟

گفتم: بله.

گفت: اگر در این بیمارستان مریوان کسی به مجروح نرسد و نیروها شهید شوند، من سقف بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم، اگر مردش هستی بایست؟ گفتم: می‌ایستم.

من مسئول بهداشت مریوان شدم، یکی از بچه‌ها مسئول رادیو تلویزیون، یکی فرماندار و ... .

این شغل بزمی‌مان بود. شغل رزمی‌‌یمان هم مسئول تخریب و امدادگر عملیات بودم.

یک روز به احمد گفتم: می‌خواهم به مرخصی بروم. گفت: نمی‌شود. گفتم: می‌خواهم ازدواج کنم. احمد در این قضیه خیلی با بچه‌ها راه می‌آمد. قبول کرد و گفت: چهار، پنج روز وقت داری بروى و برگردى. گفتم: نمی‌شود! فقط رفت و برگشتم به یزد ۴ روز طول می‌کشد. یعنی فقط یک روز آنجا باشم؟ گفت: برو و زود برگرد.

مرخصی‌ام ۲۰ روز طول کشید. احمد به من خیلی علاقه داشت. نه به خاطر اینکه من خوب بودم بلکه به خاطر همسرم به من احترام می‌گذاشت. به من و علی میرکیانی و سیف الله منتظری و بقیه متأهلین احترام خاصی می‌گذاشت.

مدتى بعد از اینکه ازدواج کردم، باز به مرخصی رفتم. وقتی به بیمارستان مریوان برگشتم سر ظهر بود و سفره پهن بود . بچه‌ها غذا می‌خوردند. غذا را که خوردیم درب اتاق باز شد و شهید ممقانی وارد شد، گفت: مجتبی، برادر احمد با تو کار دارد. گفتم: مگر برادر احمد فهمیده که من از مرخصی آمده‌ام؟ گفت: حتما فهمیده که کارت دارد. من خیلی به خودم مغرور شدم براى اینکه احمد متوسلیان آمده مرا ببیند!

دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟

او مسائل شرعی را خیلی رعایت می‌کرد. هیچ وقت نتوانستم به او ابتدا سلام کنم، معمولا او پیش دستی می‌کرد. اما آن روز جواب سلام مرا هم نداد. یقه مرا گرفت و طورى مرا کشید بالا که روی پایم بلند شدم. خیلی پر زور بود.

گفتم: برادر احمد چه شده؟ یقه‌ام را ول کن. هیچ چیزى نگفت. شروع کرد مرا در بخش بیمارستان به دنبال خودش کشیدن. دیدم دکترها و پرستارها ردیف ایستادند و نظاره گر این صحنه هستند. نفر آخر آنها هم همسرم ایستاده بود. معلوم بود قبل از این احمد در اینجا با دیگران دعواهایش را کرده بود.

ممقانی رئیس بیمارستان مریوان و من رئیس شبکه بهداشت کل مریوان بودم. در همین گیر و دار تازه فهمیدم هر مشکلى که پیش آمده، ممقانی انداخته گردن من. به حاجى گفتم: برادر احمد همسرم اینجاست! هواى ما را داشته باش.

احمد در فرماندهی‌اش جایی که به هدر رفتن نیروی انسانی و بیت المال در میان بود رو دربایستی با کسی نداشت.

برگشت بهم گفت: همسرت اینجاست، چشمت کور. می‌خواستی درست کار کنی.

حاجى جایی که صحبت از بیت المال در میان بود، رعایت حال افراد را نمی‌کرد. البته آبروی کسی را هم نمی‌برد. آن روز با من خشن برخورد کرد. مرا به اتاقی برد و درب آنجا باز کرد.

گفت: این چیست؟ دیدم یک جوان ۱۸- ۱۷ ساله روی تخت خوابیده و دست‌هایش خونی و زخمی است. تازه فهمیدم احمد از چه چیزى ناراحت است. نگاه

کردم و متوجه شدم خون روی شلوارش، براى الان نیست. لکه‌هاى خون حداقل براى ۲ یا ۳ روز پیش است.

گفتم: برادر احمد، این زخمی است.

گفت: من هم می‌دانم زخمی است.

حاجى رو کرد به آن رزمنده و اسم و مشخصاتش را پرسید. یادم هست آن رزمنده گفت که یک هفته است که مجروح شده.

حاجى ازش پرسید: چرا لباست را عوض نکردند؟ چطور غذا می‌خوری؟

رزمنده گفت: با دست.

حاجى پرسید: چرا دستت را تمیز نکردی؟

رزمنده گفت: خودم که چون پاهایم شکسته نمی‌توانم، کسی هم کمکم نکرده. آنجا بود که من یاد آن جمله احمد افتادم که گفت: اگر اتفاقى بیفتد سقف بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم. متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کارم قابل توجیه نبود. حقم بوده که جلوی همسرم این رفتار را با من داشته باشد. این افکار در عرض ۲۰ ثانیه از ذهنم گذشت. با خود گفتم وقتى قضیه را نمی‌دانستم با من آن طور برخورد کرد، حالا که خبردار شدم حتماً کتک خواهم خورد.

تصمیم گرفتم این طور جواب دهم که من رئیس شبکه بهدارى هستم. بهدارى ۱۰ بیمارستان، ۱۰ درمانگاه، ۳۰ شبکه روستایى دارد. رئیس بیمارستان و مسئول بخش دارد. مسئول بخش کمک بهیار دارد. کمک بهیار باید این کار را بکند. آقاى ممقانى، رئیس بیمارستان باید جواب بدهد، بیمارستان تشکیلات دارد.

خدا شاهد است « کاف » تشکیلات هنوز در دهان من نچرخیده بود که حاجی فهمید من چه می‌خواهم بگویم. پشتش را به من کرد، فهمیدم دنبال چیزى می‌گردد و قرار است آن چیز به سر من بخورد. به محض اینکه چرخید و حواسش از من پرت شد یواش یواش در اتاق را باز کردم. دیدم بچه‌ها پشت در، گوش ایستاده‌اند.

یادم نیست در از داخل باز می‌شد یا رو به بیرون، خلاصه بچه‌ها به بیرون اتاق یا داخل آن افتادند. پایم را رویشان گذاشتم و فرار کردم. بچه‌ها هم هرکدام به

سمتى فرار کردند. صداى حاجى را مى‌شنیدم که فریاد می‌زد: بایست.

داشتم از بغل دیوار می‌دویدم، به پیچ راهرو که رسیدم دیدم یک چیزى به سرعت از کنار من رد شد و زوزوه کشان به دیوار اصابت کرد. نگاه کردم دیدم یک چنگال بود

که محکم به دیوار خورده و گچ دیوار به زمین ریخت. اگر این چنگال به گردن من خورده بود کارم تمام بود. خلاصه به سمت حیاط بیمارستان دویدم.

بچه‌ها جلوى احمد را گرفتند. حاجى به من گفت: تو قول دادى در بیمارستان به مجروحان رسیدگى کنى، تو مرد نیستى، حرفت حرف نیست.

حق هم داشت. وقتى احمد عصبانى می‌شد در بین بچه ها به هم می‌گفتیم به اصطلاح آمپر چسبانده. آمپر شد صد، شد هشتاد، شد شصت، شد چهل. وقتى به چهل می‌رسید، می‌دانستیم دیگر مشکل ندارد و عصبانیتش فروکش کرده است. معذرت خواهى کردم و گفتم: دیگر این کار را نمی‌کنم. اما گفت :نه تو را ول نمی‌کنم. شب ساعت ۹ به سپاه بیا.

پیش خودم گفتم باشد تو از اینجا برو، تا شب خدا بزرگ است.

سر ساعت ۹ باید می‌رفتم مقر سپاه مریوان. ساعت ۸ شب به همسرم گفتم: پاشو با هم برویم. گفت: من نمى‌آیم، اگر بیایم یک چیزى به تو می‌گوید و آن وقت ممکن است من چیزى به او بگوییم که بد باشد، زشت است من به برادر احمد چیزى بگویم.

گفتم: تو بیخود می‌کنى چیزى بگویى، دعوا که نداریم. من هم زیرک بودم می‌دانستم اگر خانمم باشد، برادر احمد اقدام آنچنانى نخواهد کرد. سر ساعت

۹ به اتاقش رفتیم. یک میز کوچک چوبى و یک صندلى داشت که پشت آن نشسته

بود. من وارد اتاق شدم و کنارش رفتم. به فاصله ۱۰ ثانیه بعد هم همسرم وارد شد. قیافه احمد اخمو بود. یک دفعه که چشمش به خانمم افتاد گفت: چرا همسرت را همراه خودت آوردى؟

گفتم: یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله (بلا تشبیه) فضا عوض شد. البته از اول هم قصد برخورد نداشت. بعد بلند شد مرا در آغوش گرفت و گریه کرد و گفت پدر و مادر این رزمنده‌ها، آنها را به ما سپرده‌‌اند باید از آنها مواظبت کنیم.

می‌گویند احمد خشن بود، احمد قاطع بود. خشونت طلب نبود. در دستورات نظامى خشک بود. آن شب احمد از من و خانمم عذرخواهى کرد و گفت: مجتبى حقش بود، اما من هم تندروى کردم.

10 داستان شنيدني از شهيد حاج حسین خرازي...!

مالک بازديد : 68 سه شنبه 07 مهر 1394 نظرات ()

1) مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید تو ، عرق از سر و رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم «یه نفر اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پر رو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره . همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود .»

2) نشسته بودم روی خاک ریز . با دوربین آن طرف را می پاییدم . بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی . بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه . گلویم ، دهانم ، لب هام خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین . دور بود درست نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین . به نظرم گالن های آب بود. بقیه اش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم تو این گرما.» برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد.
3) وسط معبر،کف زمین،سنگر کمین زده بودند؛ نمی دیدمشان . بچه ها تیر می خوردند. می افتادند. حاجی از روی خاک ریز آمد پایین . دوربین را پرت کرد توی سنگر .گفت « دیدمشون. میدونم باهاشون چی کار کنم.» سن و سالی نداشت . خیلی، شانزده یا هفده.حاج حسین دست گذاشت روی شانه اش. گفت« می تونی ؟ خیلی خطرناکه ها.» گفت « واسه ی همین کارا اومدیم حاج آقا!» سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم می شد. بیل بلدوزر را تا جلوی صورتش آورد بالا . حاج حسین داد زد « گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم . بیل رو بیار پایین، سنگر شونو زیرو رو کن. باید خیلی تند بری.» یک دفعه دیدیم بلدوزر ایستاد .حاج حسین از روی خاکریز پرید آن طرف . داد زد « بچه ها بدوین.» دویدیم دنبالش ، بدون اسلحه . خودش نشسته بود پشت فرمان ، با همان یک دست . گاز می داد ، سنگر عراقی ها را زیر و رو می کرد.

4)حق با من بود. هر وقت فکرش را می کردم می دیدم حق با من بوده.ولی چیزی نگفتم. بالاخره فرمانده بود.یکی دو ماه هم بزرگ تر بود.فکر کردم « بذار از عملیات برگردیم،با دلیل ثابت میکنم براش.» از عملیات برگشتیم. حسش نبود. فکر کردم «ولش کن. مهم نیست. بی خیال.» پشت بی سیم صدایش می لرزید.مکث کرد. گفتم « بگو حاجی . چی می خواستی بگی؟ » گفت «فانی! دو سال پیش یادته؟ توی در؟ حق باتو بود. حالا که فکر می کنم ، می بینم حق با تو بوده. من معذرت میخوام ازت .»

5) بی سیم چی حاجی بودم . یک وقت هایی خبر های خوب از خط می رسید و به حاجی می گفتم. بر می گشتم میدیدم توی سجده است. شکر می کرد توی سجده اش. هرچه خبر بهتر، سجده اش طولانی تر. گاهی هم دو رکعت نماز می خواند.

6) با قایق گشت می زدیم . چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند. بهمان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان . ایستادیم و حال و احوال . پرسید « چه خبر؟ » - آره حسین آقا . چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه ، می پریم پایین ، صبحونه و ناهار و شام رو یک جا می خوریم. » پرسید « پس کی نماز می خونی؟ » گفتم « همون عصری.» گفت « بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.
7)توی عملیات فاو یکی ار بچه های غواص زخمی شده بود. مدام تماس می گرفت « شفیعی حالش خوبه ؟» گفتیم» باید هم خوب باشه . حالا حالا ها کارش داریم . اصلا گوشی رو بده به خودش.» به بچه های امداد بی سیم می زد بروند بیاورندش عقب . می گفت « حتما ها» . یکی از پیغام هاش را نشنیدم. از بی سیم چیش پرسیدم « چی می گفت؟ » گفت « بابا ! حسین آقا هم ما رو کشت با این غواصاش.»
 
8)می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش بهش گفتیم جای فرمانده لشکر این جا نیست، گوش نکرد. محکم گرفتیمش ، به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم. داد زدم «یالا دیگه . راه بیفت.» موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد. داشتیم بر می گشتیم ، دیدیم از پشت موتور خودش را انداخت زمین، بلند شد دوید طرف ما. فرار کردیم.

9) جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . میری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد زمین ؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوشونو که دیدم.» گفتم «خب ؟»گفت «حاج حسین شهید شده.»

10)قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب. گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر. نیم ساعت خوابیدم. فقط نیم ساعت. بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد. هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.

ماجراي اذان ابراهيم هادي و نجات 18 نفر از قعر جهنم...!!!+صوت اذان ابراهيم هادي

مالک بازديد : 47 شنبه 04 مهر 1394 نظرات ()

 

                                                                               

  

 

 

 

 

        آذر سال 60 برای آزادسازی 70کیومتر از منطقه علمیاتی گیلان غرب عملیات شد ؛ رزمندگان اسلام تقریبا همه مناطق را آزاد کرده بودند ...
عراق تلفات سنگینی داده بود ...
یکی از تپه ها که اتفاقا موقعیت مهمی داشت هنوز مقاومت میکرد ؛ بچه تلاش کردند آنرا هم آزاد کنند.
در تاریکی صبح روز بعد به سمت تپه حرکت کردیم ؛ نیروهای زیادی از عراق روی تپه مستقر بودند.با فرماندهان ارتش صحبت کردیم و هر طرحی دادیم به نتیجه نرسید...
ناگهان ابراهیم هادی به سمت تپه عراقی ها حرکت کرد و بعد روی تخته سنگی رو به قبله ایستاد.
و با صدای بلند شروع به اذان گفتن کرد ؛ هر چه داد زدیم که بیا عقب الان تو را میزنند ... فایده نداشت ...
تقریبا اواخر اذان ابراهیم بود که صدای تیر اندازی عراقی ها قطع شده بود ...
ولی همان موقع یک گلوله شلیک و به گردن ابراهیم اصابت کرد ...
خون زیادی از ابراهیم میرفت. به کمک امدادگر زخم ابراهیم بسته شد ...
در ادامه یکی از بچه آمد و گفت یک سری از عراقی ها دستشان را بالا گرفته ؛ دارند تسلیم میشوند ...
فورا گفتم مسلح بیاستید شاید حقه باشد ؛
18 عراقی به همراه یک افسر خودشان را تسلیم کردند...
با مترجم از افسر عراقی پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند؟ گفت هیچی... ما آمدیم و خودمان را تسلیم کردیم بقیه نیروها را هم فرستادم عقب؛ الان تپه خالیه ...
با تعجب پرسیدم چرا؟
گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند ... گفتم یعنی چی؟ افسر عراقی با بغض و اشک در پاسخ گفت: اًین موذن؟
بعد گفت: به ما گفته بودن شما مجوس و اتش پرست هستید ... به ما گفتند ما برای اسلام با ایرانی ها میجنگیم.ما وقتی میدیدم فرماندهانمان مشروب میخورند و اهل نماز نیستند در جنگ با شما دچار تردید شدیم.
امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم تمام بدنم لرزید ... وقتی که نام امیرالمومنین را آورد با خودم گفتم: تو با برادرانت میجنگی؟ نکند مثل ماجرای کربلا ...
گریه امانش نداد.بعد گفت: به نیروهایم گفتم من میخواهم تسلیم شوم هر کس میخواهد با من بیاید.اینها با من آمدند؛ بقیه که نیامدند برگشتند عقب...
آن سربازی هم که به موذن شلیک کرد را هم آورده ام اگر دستور بدهید او را میکشم. حالا بگویید او زنده است یا ...؟ گیج شده بودم ... گفتم زنده است ...رفتیم پیش ابراهیم که داخل سنگر بستری بود ...تمام هجده اسیر آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند نفر آخر به پای ابرهیم افتاده بود و گریه میکرد و میگفت من را ببخش من شلیک کردم ... بغض گلوی من را هم گرفته بود...

از آن ماجرا پنج سال میگذشت ؛ زمستان سال 65 بود و ما در گیر عملیات کربلا5 در شلمچه بودیم ...
کار هماهنگی لشکر با من بود. برای توجیه بچه های لشکر بدر که همگی از بچه های عرب زبان و عراقی های مخالف صدام بود به مقرشان رفتم.
پس از صحبت با فرماندهان؛ یکی از بچه های لشکر بدر جلو آمده و گفت شما در گیلان غرب نبودید؟
گفتم بله... گفت: مطلع الفجر یادتان هست؟ ارتفاعات انار تپه آخر؟
گفتم: خوب؟ گفت هجده عراقی که اسیر شدند یادتان هست؟ گفتم بله ؛ شما؟
با خوشحالی گفت: من یکی از آنها هستم ...
با تعجب گفتم :اینجا چه میکنی؟
گفت همه ما هجده نفر در این گردان هستیم با ضمانت آیت الله حکیم آزاد شده و قرار شده بیاییم با بعثی ها بجنگیم.
گفتم فرمانده تان کجاست: گفت: در همین گردان مسئولیت دارد ؛ گفتم: اسم گردان و نام خودتان را روی این کاغذ بنویس بعد از عملیات مفصل میبنمتان
همینطور که نامها را مینوشت پرسید: نام موذن شما چه بود؟ یکبار دیگر میخواهیم او ار ببینیم ...
بغض گلویم را گرفت؛ گفتم انشا الله توی بهشت همدیگر را میبینید...
خیلی حالش گرفته شد ...عملیات شروع شد ...و نبرد ادامه یافت ...
اواخر اسفند 65 بود که عملیات به پایان رسید...
رفتم پیش بچه های لشکر بدر ...از یکی از مسئولین ان سراغ 18 عراقی را با نام هایی که داشتم گرفتم.گفت این گردان منحل شده ؛ در عملیات آنها جلو پاتک سنگین عراقی ها را گرفتند تلفات سنگینی هم گرفتند ولی عقب نشینی نکردند.
کاغذ نام انها را به او دادم. چند دقیقه بعد گفت: همه اینها شهید شده اند ...
ماتم برد ...دیگر حرفی نداشتم...
با خود فکر میکردم ابراهیم با یک اذان چه کرد ... یک تپه آزاد شد یک عملیات پیروز شد ... همجده نفر از قعر جهنم به بهشت رفتند ...




 

دانلود اذان ابراهيم هادي

                                                                                                                                                                                                                                     

خاطره ای از شهیدمحمد رضا تورجی زاده

مقداد بازديد : 59 یکشنبه 22 شهريور 1394 نظرات ()

درنهایت تعجب دیدم استاد گرامی ایت الله جوادی املی پشت در است.

 فرمودند : ایشان قبل از شهادت سوخته بود.........

 

شهیدی بسیار جالب از لحاظ معنوی

karblaeshage بازديد : 129 شنبه 02 اسفند 1393 نظرات ()

خدایا شهادتم را در راه اسلام و قرآن که خاری در چشم دشمنان است بپذیر

tajik

ادامه مطالب

مدیون شهداییم

gomnam بازديد : 144 شنبه 18 بهمن 1393 نظرات ()

مرد با همسر و فرزندش در حال عبور از روی پل معلق

اهواز بودند. از روبرو دو سرباز امریکایی و انگلیسی

که مست بودند به طرف آنها می آمدند...........

                                                      ادامه مطلب

در تلگرام به ما بپيونديد
لينک عضويت در تلگرام در اخر سايت قرار دارد
اعلام مراسمات هيئت
Profile Pic
اطلاعات کاربري
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشي رمز عبور؟
  • آمار سايت
  • کل مطالب : 571
  • کل نظرات : 59
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 29
  • آي پي امروز : 5
  • آي پي ديروز : 8
  • بازديد امروز : 28
  • بارديد ديروز : 21
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز : 3
  • بازديد هفته : 57
  • بازديد ماه : 594
  • بازديد سال : 1,742
  • بازديد کلي : 93,322
  • کدهاي اختصاصي